سلام...
* خوبين گلاي من !!! دلم براتون تنگ شده بود
... بعد از چند سال بالآخره آپ کردم...
شرمنده تو اين مدت خونه نبودم که بهتون سر بزنم ...
راستش سرم خيلي شلوغ شده .. ديگه نمي رسم زياد بيام نت ... ولي هر وقتم که اومدم
سعي مي کنم به همتون سر بزنم ...
ديروز جاتون خالي با چند تا ازدوستا رفتيم کوه ... خيلي خوش گذشت .. کوهنوردي به
معناي واقعي .. اگه يکم ديگه مي رفتيم جلو قله رو فتح مي کرديم
...
رودخونشم اينقدر سرد بود که خدا مي دونه ...
خلاصه اينکه ديروز خستگيه اين چند روزم رو از بين برد...
اگه بتونم و کاری برام پیش نیاد , هر هفته با بچه ها می ریم .. مي شه گفت کوهنوردي بهترين
تفريحه ... من که خودم شخصاً خیلی لذت می برم...
=========
** هفته ی دیگه یکشنبه امتحان زبان داریم .. این ترم خیالم راحته که خیلی تمیز و قشنگ
می یفتم
... غیبت و تاخیر هم به اندازه ی کافی دارم ... ولی اگه بیفتم خوبه ... چون دوست ندارم
با این وضع برم ترم بعدی ... منو باش , حالا انگار استادمون اومده می گه نه حالا تو رو
خدا بیا برو ترم بالاتر
..
=========
*** ديروز شيطان را ديدم که در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر مي خواستند .
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي
ميخريد و در ازايش چيزي ميداد . بعضي ها تكهاي از قلبشان را مي دادند و بعضي پارهاي
از روحشان را. بعضي ها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش
بوي گند جهنم مي داد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي
صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم ، فقط گوشهاي
بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا مي كنم . نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور
مي كنم چيزي از من بخرد. ميبيني ! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند .
جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني .
تو زيركي و مومن . زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد.
اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد.
حرفهايش اما شيرين بود. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به
جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم
و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان
بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب
خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود ! فهميدم كه آن را كنار بساط
شيطان جا گذاشتهام.
=========
* : اگه می تونید شما هم هر هفته همت کنید و برید کوه .. برای سلامتی خیلی مفیده
..
** : سعی کنید مثل من خیلی راحت درساتونو نیفتین و بی خیال نباشین. 
*** : اگه دیدین شیطون جایی بساطشو پهن کرده , اول با پا بساطشو بهم بریزین , زبون درازی هم
بهش بکنین
. بعدش سریع فرار کنید تا یه وقت خرتونو نگیره .