تبليغاتX
دختر صحرا


دختر صحرا

 
به نام خداي خوب خودم
 
سلام...

نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود ... دلم براي نوشته هات , براي حرفات ...

مي دوني !!انگار توي يه جاده ي بي انتها گير کردم .. پس چرا به مقصد نمي رسم !! چرا از
 
 هر راهي که مي خوام برم به بيراهه ميره !!اصلاً چرا فقط من مسافر اين جاده ام !!

=======

اي بابا باز زدي جاده خاکي !!! بعد از يه عمر اومدي آپ کني آخه قربونت برم اين که نشد...

بگذريم ... نمي دونم چه مرگم شده که اينقدر دير به ديرآپ مي کنم ...

قبلاً خيلي گرفتار بودم و وقت نمي کردم ولي يه يک ماهي هست که کار خاصي ندارم

ديگه شرمنده .. به بزرگيه خودتون ببشخيد ..

ولي خدايي دلم براي همتون تنگ شده بود ..  مرسي از لطف همگي که همراه دختر صحرا بودين ...

=======

تو پست قبليم گفته بودم که براي ادامه تحصيل مي خوام برم انگليس براي رشته ي آي تي ...
 
 و بعد از کلي تغيير  مسير تصميم گرفتم که برم مجتمع فني و رشته ي MCSE رو بخونم ...
 
چند روز پيش به مامانم مي گفتم تا تصميمم عوض نشده بايد برم ثبت نام کنم ...

ولي الآن بازم خيلي مطمئن نيستم ... اينارم گفتم براي اينکه تو تصميم بهم کمک کنيد ...

اگه اطلاعاتي در مورد اين رشته دارين حتماً بهم بگين ...

=======

شبهاي بي قراري
شبهاي انتظار
شبهاي سردي كه بي تو مي گذرند
شبهائي كه دل در عزاي رفتنت تا صبح گريه مي كند .
اكنون كجائي …
كاش ميدانستم !
اي كاش لااقل نامه اي سويم روانه ميكردي
چقدر سخت است انتظار
چقدر تلخ است تنهائي
چقدر سنگين است اين سكوت
و چقدر دلم مي خواست كه تو اكنون كنارم بودي
كاش تو اكنون كنارم بودي
 
                                                               
                                          راحله

=======

بعضي وقتا به بعضي از وبلاگا سر مي زدم ... تو بعضي خونه ها اتفاقاي جالبي افتاده بود ...
 
مثلاً خونه ي شهرام و نيما , نيما ازدواج کرده .. خيلي خوشحال شدم .اميدوارم که داداش گلم
 
 خوشبخت بشه .

=======

سعي مي کنم از اين به بعد يکم زودتر آپ کنم ...

همتونو مي بوسم  
 
 
 
نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت 19:15 توسط دختر صحرا| |